چرا ديگر نمي انديشيم ؟ / كورش صفوي (استاد گروه زبانشناسي دانشگاه علامه طباطبايي)
اخيراً سؤالي مطرح شده است كه مدتها دربارة آن به صورت خودآگاه و ناخودآگاه فكر كردهام. سؤال اين است كه چرا ما اساساً در كل علوم و بخصوص در زبانشناسي با مشكل عدم فكر كردن روبهرو هستيم. منظورم از ما، كشورهاي بهاصطلاح «جنوبي» يا به تعبير ديگران، كشورهاي در حال پيشرفت است كه ايران را هم شامل ميشوند. اين مشكلِ عدم فكر كردن، تنها گريبانگير ما نيست؛ بلكه آن را در كشورهايي مانند پاكستان و هند و مالزي و استراليا نيز ميبينيم. در زبانشناسي چه اتفاقي افتاده كه وقتي دانشجو ميخواهد رسالهاي بنويسد، بايد سراغ استادش برود و از او بپرسد «دربارة چه چيزي بايد كار كنم؟». اين مسئله، هم در دورة فوقليسانس و هم دكتري مطرح ميشود. معمولاً جوابي كه به اين سؤال داده ميشود، از جنس خروس قندي است و بيشتر به درد اطفال ميخورد: «شما مطالعه نداريد!» در حالي كه من مطمئنم نسل حاضر از زبانشناسان به مراتب بيشتر از نسل ما مطالعه ميكند. در گذشته مسئلة نسل ما بيشتر اين بود كه دور هم جمع شويم و دربارة مسائل زبانشناسي بحث كنيم و آن بحث را به جايي برسانيم. اينكه حالا لاينز يا سوسور يا مارتينه چه گفتهاند چندان براي ما مهم نبود، چون نسل ما را خيلي با اينجور اسامي درگير نميكردند.
اين مشكل را ميتوان در دو لايه بررسي كرد: يكي لاية كل اجتماع كه از لاية ديگر وسيعتر است، مثل مسائل اقتصادي استادان و تأمين معيشت با حقوق حداقلي. ولي در اينجا بحث آن را مطرح نميكنم، چون همة ما آن را به خوبي ميشناسيم.
ادامه مطلب






